
همانطور که روی نیمکت پارک نشسته بود، به جلو خم شد، آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت، با کف دستانش چشمانش را مالید و گفت: «خیلی خستهام.» + «از چی خستهای؟» مکث کرد. چند ثانیه به دور خیره شد و بعد برگشت به نیمکت تکیه داد. گفت: «از ذهنم... از اینکه همیشه باید عقاید درستی داشته باشم. از اینکه باید به هر گزارهای شک کنم. از پادگزارهها. از جنگ دیالکتیک و بیپایان گزارهها و پادگزارهها. از داوری کردن....
ادامه مطلب