قرن ششم پیش از میلاد است. بختالنصر پادشاه بابل به اورشلیم حمله کرده و در عرض چند ماه آن را ویران میکند. ارمیای نبی باورش نمیشود. اورشلیم، شهری که او عاشقانه دوستش داشت، در اوج شکوه و عظمتش دچار فلاکت و بدبختی شده بود. بزرگان یهود کشته میشدند، زنان و دختران به اسارت گرفته میشدند، جوانان به بردگی بابلیها درمیآمدند و کودکان از گرسنگی تلف میشدند. چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا خداوند چنین عذابی بر آنها نازل کرده بود؟ چه گناهی مرتکب شده بودند؟ ارمیا درمانده است:
«ای خدا، تو به هنگام غضب خود ما را تعقیب نموده و هلاک کردهای و رحم ننموده ای. خود را با ابر پوشانیدهای تا دعاهای ما به حضور تو نرسد. ما را مثل خاکروبه و زباله به میان قومها انداختهای. تمام دشمنانمان به ما توهین می کنند. خرابی و نابودی دامنگیر ما شده و در ترس و خطر زندگی میکنيم. کسانی که هرگز آزارشان نداده بودیم، دشمن ما شدند و ما را همچون پرندهای به دام انداختند.»
در حق او و مردمش ظلم شده بود. و او نمیتوانست دلیل این بیعدالتی را بفهمد. آنها نه به ملتی ظلم کرده بودند و نه با کسی دشمنی داشتند. او میتوانست خشمگین باشد. از دست بابلیها، از دست صدقیا پادشاه بیعرضه یهودا، یا حتی از دست خدا. اما او تصمیم میگیرد به جای اینکه عصبانی شود، غمگین باشد. نوحهها و مرثیههای دردناک بنویسد و بر حال خود و مردمش گریه کند.
«چشمانم از گریه تار شده است. از دیدن مصیبتی که بر سر قومم آمده، غمی جانکاه وجودم را فراگرفته است. کودکان و شيرخوارگان در کوچههای شهر از حال رفتهاند. ای اورشلیم، غم تو را با غم چه کسی می توانم مقایسه کنم؟ چه بگویم و چگونه تو را دلداری دهم؟ زخم تو همچون دریا عمیق است. چه کسی میتواند شفایت دهد؟ ای مردم اورشلیم در حضور خداوند گریه کنید؛ ای دیوارهای اورشلیم، شب و روز همچون سیل، اشک بریزید و چشمان خود را از گریستن بازمدارید.»
برای دنیای امروز که شیفته اعتراف نکردن به مصائب دنیاست، داستان ارمیای نبی درس بزرگی است. این داستان میتواند ما را از گودال تاریک انکار حقایق تلخ زندگی برهاند و راه مناسبترِ غصه خوردن را پیشنهاد کند. ارمیا ناامید نمیشود، عبوس و تلخکام نمیشود، خشمگین و انتقامجو نمیشود؛ او فقط عمیقاً ناراحت میشود.
بعد از کلنجار رفتن با خودش نهایتاً میپذیرد که ممکن است برای کسانی که گناهی مرتکب نشدهاند اتفاقات ناگوار بیافتد. چون دنیا توسط کائناتی اداره میشود که بیتوجه به ما و طبق منطق آسمانی خودشان با سرنوشت ما بازی میکنند و جز غصه خوردن کاری از دست ما ساخته نیست.
به احتمال زیاد اتفاقاتی که برای مردم اورشلیم افتاد، در زندگی خیلی از ماها نخواهد افتاد. اما نمیتوان ادعا کرد زندگی ما اتفاقات غمانگیز ندارد. اینکه همه ما خواهیم مرد غمانگیز است. اینکه کودکان بیماریهای لاعلاج میگیرند غمانگیز است. اما متاسفانه در روزگار ما غصه خوردن مذموم است. لذا ما به این نقاشی رمبرانت نیاز داریم تا غم و غصه مان را بپذیریم. غمها و غصهها فراوانند. چیزی که ما به آن نیاز داریم این است که بتوانیم شرافتمندانه غمگین باشیم.
برچسب: چگونه غمگین باشیم,
نویسنده: هلیا حسینی