توی سفر پیدایش از عهد عتیق اومده که خدا آدم رو از تجسم خودش میسازه و وقتی تموم میشه به خودش تبریک میگه، «آدم، خوبه». آدم رو میذاره توی بهشت و گهگاهی باهم توی بهشت قدم میزدن. دو تا درخت نشونش میده یکی درخت زندگی یکی هم درخت شناسایی خوب و بد. تأکید میکنه از دومی نخور وگرنه قطعاً میمیری. یه زن هم براش درست میکنه تا تنها نباشه. یه مار میاد به حوا میگه تو نباید به حرف خدا گوش بدی، باید از این درخته بخوری تا مثل خدا بتونی خوب و بد رو تشخیص بدی. میخوره. به آدم هم میده تا بخوره. چشماشون باز میشه و میبینن که لخت مادرزادن. خجالت زده میرن قایم میشن تا با برگ انجیر خودشونو بپوشونن.
خدا میاد میبینه آدم نیست. صداش میکنه. آدم از توی بوتهها میاد بیرون میگه صداتو شنیدم. اما خجالت کشیدم بیام بیرون چون لخت بودم.
-از کجا فهمیدی لختی؟ نکنه از درخته خوردی؟
+... بله... حوا بهم داد!
چطور میتونست با خدا قدم بزنه و همزمان آگاه باشه که لخته؟ چطور میتونست با کسی که توی همه زمینهها ایدهآلترین موجود ممکنه، قدم بزنه و بگه وسوسه شدم و به چیزی آگاهی پیدا کردم که تا ابد بهم اختیار انتخاب کردن میده. با چه رویی میخواست به خدا بگه من میتونم انتخاب کنم تجسم خدا باشم یا تجسم مار.
ما مار رو به درون خودمون راه دادیم و حالا چارهای نداریم جز اینکه لخت با خدا قدم بزنیم. و این بینهایت سخته. با تمام آسیبپذیریهامون و با تمام عیب و نقصهامون باید شونه به شونه خدا قدم بزنیم. یک لحظه هم تردید نمیکنم بگم سختترین چیز توی دنیا همینه. اما راه دیگهای نداریم. یا با خدا قدم بزنیم یا بمونیم توی جهنم مارها.
برچسب:
نویسنده: هلیا حسینی